زندگی من و بابازندگی من و بابا، تا این لحظه: 17 سال و 11 ماه و 27 روز سن داره
محمد منمحمد من، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 9 روز سن داره

نگفته هایی در من، برای تو

نامه چهل و نهم

سلام عزیز دل مامان مامانت یه خواب دیده ............ یه خواب خیلی خوب مریمی برای من از اون دنیا تبرکی اورده بود دلم واسش خیلی تنگ شده بود ........ خوابش یه کم ارومم کرد ........... ایکاش میدونستم که باید چیکار کنم ....... صبح دلم میخواست تبرکی که اورده بود تو کیفم باشه
28 بهمن 1391

نامه چهل و هشتم

دیروز با یکی از  دوستای دانشگاهم  چت میکردم بهم میگفت الی مادر شدن خیلی خوبه هاااااااااااا ............. خیلی حس قشنگیه منم گفتم اره میدونم ........... ولی مادر نشدن خیلی سخته اونم پرسید: یعنی چی؟!!!؟؟؟ ****************************************** دل نوشت 1: انگار دارم میزنم به سیم اخر دل نوشت 2: شبا خواب میبینم که دارم به همه میگم که ما نمیتونیم تو رو بیاریم
28 بهمن 1391

نامه چهل و هفتم

حسرت که نـــه ......... غبطه میخورم     مادر که می شوی عصر چهارشنبه خود به خود شارژ می شوی،پرسرعت می شوی، بدن دردت بی علت بهتر می شود خستگی های تلمبار شده ی یک هفته ات کم می شوند و سرحال تر می شوی و پرانگیزه مادر که می شوی، در خانه هیچ ردِ پایی از اداره برایت نمی ماند، پوشه ی اداره بی زحمت ودردسر بسته می شود تا شنبه ی آینده اداره ای   مادر که می شوی نویدِ دو روز با پسرک بودن ،اینقدر برایت انرژی می سازد که تمامِ اتفاقاتِ زردِ هفته گم می شوند جایی که حتی اگر تلاش هم کنی پیدایشان نمی کنی مادر که می شوی حتی اگر عصر چهارشنبه به یمن ترافیک بی دلیلِ ماه های آخرِ سالِ تهران خیلی دیر به خانه برسی، به راحتی می توانی...
24 بهمن 1391

نامه چهل و ششم

پنجشنبه 19 بهمن امپول پروِژسترون تزریق شد   یه هفته انتظار تا پری و یه ماه انتظار تا جواب تست بارداری ماه بعد از انتظار خسته نیستم  ............... از نبود تو خسته ام .............. این دو روزه پیش عمه هات بودم و البته زن عموت ........... باید لبخند میزدم به بچه ها ............ خصوصا ریحانه لبخند بدون حسرت و البته حضور بابایی حسین روی چروکهای دلم هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــي کاش بابایی حسینت همیشه همون بابایی حسین میموند   ******************************* ******************************* بعدا نوشت: 24 بهمن پری اومد ...
21 بهمن 1391

نامه چهل و پنجم

سلام عزیز دل مامان خوبی عسلم دیشب میخواستم امپول بزنم برای  پری شدن ......... اما نگام به بی بی چک خورد شک کردم .... از این بی بی چک ارزونا خریدم که یه عالمه تو خونه باشه و هر وقت عشقم کشید بر دارم و بذارم .... مثل همیش منفی بود ولی شب که نگاش کردم یه  هاله خیلی کمرنگ داشت .... البته بگم ها این بی بی چکه انقدر بی کیفیت بود که حتی خط اولی رو  هم قرمز نکرده بود و صورتی کمرنگ مونده بود واسه همین توجهی نکردم امروز که دوباره نگاش کردم واضح تر شده بود ..... البته خیلی شنیدم که بی بی چک فقط تا ده دقیقه اول رو درست جواب میده تازه بی بی چک عمت هم اینطوری شده بود و منفی بود ولی خب اینم بهانه ایه واسه  چند ساعت  فکر و خیا...
19 بهمن 1391

نامه چهل و چهارم

سلام عزیز دل مامان با یه مامان گاهی مایوس و گاهی شاد و امیدوار چطوری؟ امشب هیئت خونه ماست ... تو که نیستی تا دست به دست همه بچرخی تا مامان بتونه به کاراش برسه !!!!!!!!!!!!اصلا نمیدونم این اسم مامان به من تعلق میگیره یه نه ولی من خیلی خیالبافم !!!!!!!!!!!! دیشب خاله اینا و عمت اینا اومدن خونمون ....... خیلی خوش گذشت  مدل فرشا رو هم به خاطر هیئت عوض کردیم .......... بابایی هم هوس کرده که فرش جدید بخره دیشب یه کم دلم رنجید که زیاد بهش توجهی نکردم باید گذاشت به حساب زودرنجی این روزای من  یه کیک کوچیک خریده بودم که با خاله و عمه اینا بخوریم به عمت که زنگ زدم گفت نه نمیایم میخوایم فیلم ببینیم حوصلش نیست .........  و...
15 بهمن 1391

نامه چهل و سوم

سلام عزیز دل مامان دیروز برای سومین بار شیرینی پختم و اینبار بر عکس همیشه خودم هم از طعم اون خوشم اومد شاید چون زرده تخم مرغ نداشت فقط شیرینیش خیلی بود ........ دل آدم رو میزد خب دیگه  ..... قرار نیست که همیشه برای بار اول خوب خوب بشه  طعمش عالی بود...... بازم میدرستم     ...
12 بهمن 1391

نامه چهل و دوم

دلم یه جای امن تو آغوش خدا میخواد   برای گریه کردن ********************************** پ. ن: حال این روزای من خیلی بده  یه خنده مصنوعی و چشمایی که اصلا تر نمیشه
9 بهمن 1391

نامه چهل و یکم

اینا رو مینویسم برای تو از خودم از یه زن مادر نشده ی دهه شصتی به دنیا که قدم گذاشتیم جنگ بود  پدر ها در جبهه ها با مرگ می جنگیدند  مادر ها در خانه ها با زندگی  گوش های ما نت های آژیر خطر را خوب میشناخت  و ما با همین موسیقی توی کوچه ها لی لی می رقصیدیم  مادرانمان جای ایستادن پای آینه  در صف های گوشت و برنج کوپنی می ایستادند  و آغوششان جای عطرهای فرانسوی  بوی غذای گرم می داد  و سینه و باسنشان را  حاملگی های چهار و پنج و شش باره ، پروتز می کرد.  سرخی لبهای مادرانمان را " حرمت خون شهدا " سپید می کرد  و سپیدی تنشان را  سیاهی چادر ها پنهان  به ...
7 بهمن 1391

نامه چهلم

سلام عزیز دل مامان خوبی گلم.... فکر نمیکردم نامه چهلمم رو اینجوری برات بنویسم فکر نمیکردم نامه چهلم رو با یه بغض بنویسم .............. بغضی که نمیشه گریه بشه حتی نمیشه یه بغض درست و حسابی بشه .... فقط چون بابات اینجاست دلم واسه روزایی که تهروون مطب دکتر قاسمی میرفتم تنگ شده دلم واسه خیابون شریعتی و غصه ها و گریه هام تنگ شده اونجا راحت میتونستم بغض کنم ............. عصبانی شم و با خودم تو خلوت شلوغ اون خیابون فکر کنم همیشه سر پل سیدخندان سوار تاکسی میشدم .......... از اونجا به بابات زنگ میزدم و خبر بزرگ نشدن فولیکول رو میگفتم ..... چقدر اون روزا به بیمارستان کیان نگاه کردم و تو ذهن خودم به دنیا اوردن تو رو تجسم کردم تو اتوبوس ار...
6 بهمن 1391